نماز صبح را در مكه مكرمه خواندم؛ نماز ظهر را در جده و نماز مغرب و عشاء را در مشهدالرضا. به همين سادگي سفر به پايان رسيد و من هنوز نتوانستم پاسخ اين سئوال را دريابم كه بايد از بازگشت به ايران و كانون گرم خانواده خوشحال باشم و يا اين كه از دوري مسجدالحرام و كعبه معظمه ناراحت.
آخرين نماز مغرب و عشاء را هم در مسجدالحرام به جماعت خوانديم. از هميشه كعبه زيباتر شده بود و بيشتر از ساير اوقات چشمنوازي ميكرد. تصور اين كه بايد تا ساعاتي ديگر اين سرزمين مقدس را ترك نمايم برايم دشوار بود و گويا كه كعبه هم اين موضوع را به نيكي درك كرده بود و از همين رو بيشتر از قبل خونمايي ميكرد و دلبري.
به محل سكونت كه بازگشتيم نزديك نيمه شب بود. آخرين وسايل را هم در ساك دستي جاسازي نموديم. وسوسهي بيخوابي رهايم نميكرد و حس غريبي ميگفت: "يك بار ديگر به مسجدالحرام برگرد و دو ركعت نماز بخوان."
تا چه موقع به اين موضوع فكر ميكردم، نميدانم. چشم كه باز كردم هنگام نماز صبح بود و ما بايد مكه مكرمه را به سمت جده ترك ميكرديم.
مورخ ۵/۱۰/۸۷ - پرواز شماره ۵۵۵۶ – ساعت ۱۳:۵۰ – هواپيمايي ماهان به مقصد مشهد مقدس، رديف ۳۴ - صندلي وسط.
نگارش اين سطور دقيقا در اين مكان انجام شده است و حدود ۲ ساعت ديگر از زمان پرواز ما باقيمانده است.
كنجكاو ميشوم و از يكي از ميهمانداران در رابطه با تفاوت اخلاق و رفتار و كردار زائران خانهي خدا در رفت و برگشت ميپرسم. دوست داشتم بدانم كه آيا اين تفاوت نمود بيروني هم دارد؛ به گونهاي كه ديگران بتوانند به راحتي دريابند كه با يك حاجي و يا حاجيه خانم طرف حساب هستند.
يكي از ميهمانداران ميگويد كه مسافران هنگام رفتن به اين سرزمين به دليل ذوق و شوقي كه دارند بسيار خوشاخلاقتر و صبورتر بوده و برخورد بهتري با ما دارند و در هنگام بازگشت به دليل يك ماه دوري از خانواده و تحمل شرايط خاص حج، كمي دچار بدخلقي و بداخلاقي شده و نامهربانيشان بيشتر است.
دوست ندارد كه به صورت مستقيم به اين موضوع اشاره نمايد و ميگويد كه: "البته به آنها حق ميدهم؛ خسته شدهاند و كمي شكننده و ما نيز اين موضوع را پذيرفتهايم و به راحتي با آن كنار آمدهايم."
در گفتوگو با ميهمانداري ديگر كه از قضا همشهري ما نيز بود، او نظري متفاوت با نفر اول داشت و ميگفت كه حاجيان داراي روحيهي بهتري نسبت به پرواز رفت بوده و مهربانتر شدهاند. اما در اين بين به موضوع زيبايي اشاره نمود و آن اين بود كه نوع سلام و احوالپرسي با حاجيان و دعايي است كه هنگام خداحافظي در حق آنها ميكنند.
ميگفت كه در اغلب پروازها، مسافران هنگام پيادهشدن فقط به يك تشكر رسمي بسنده نموده و خداحافظي ميكنند، اما درمورد حاجيان اوضاع متفاوت است. آنها هنگام پياده شدن، دعاي خير در حق ما نموده و آرزوي خوشبختي و سعادت براي ما ميكنند. گاهي اوقات نيز با ما ديدهبوسي نموده و سخت در آغوششان براي ما آرزوي سلامتي ميكنند كه البته من خود نيز هنگام پياده شدن مسافران اين موضوع را به چشم ديدم.
گويي كه با عزيزان خودشان خداحافظي ميكنند و در حق دختر و پسرهاي خودشان دعاي خير ميكنند.
تا پيش از اين تصور ديگري نسبت به اين موضوع داشتم. در خارج از كابين هواپيما اوضاع و احوال حاجيان بسيار متفاوت است و بعضا با صحنههاي خاصي مواجه ميشويم. به عنوان مثال در هنگام بازگشت از سفر حج تمتع سال ۸۶، وقتي در سالن خروجي فرودگاه شهيد هاشمينژاد مشهد در انتظار رسيدن ساكها بوديم، خانم مسني را ديدم كه چادرش را به كمر بسته و دور گردنش نيز گره زده است و صف مردان را ميشكافد تا به قسمت نوار نقاله برسد و ساكش را بردارد. انگار نه انگار كه محرم و نامحرمي هم در كار است. چند بار اطرافيان به او تذكر دادند كه حاجيه خانم به همين زودي حج يادت رفت؛ اما او گوشش بدهكار نبود. چند بار بعد از ديدن اين صحنه در دل گريستم. دوست داشتم به آن حاجيه خانم محترم بگويم كه: "دوست داشتم شما را با اين همت و اراده هنگام رمي جمرات ميديدم، دوست داشتم در طواف شما را اينگونه مشاهده ميكردم. دوست داشتم در سعي بين صفا و مروه اينگونه درمييافتم."
امانتوانستم اين حرفها را به او بزنم.
وقتي اين حرفها را ميهماندار از من ميشنيد، برق تعجب در چشمانش ميدرخشيد. گويي كه دوست ندارد اين حرفها را باور كند. من نيز اصراري نكردم تا تصوير ذهنياش از حاجيان از حج برگشته تغيير نكند.
كاش فرصتي فراهم ميشد تا متوليان كاروانها و مسئولان فرهنگي سازمان حج و زيارت برنامهريزي جامع و كاملي را در خصوص آداب سفر حج انجام ميدادند و در تمام مراحل از ابتداييترين بخش اين سفر معنوي گرفته تا دشوارترين آن، تمام نكات و مطالب را گوشزد ميكردند و به حاجيان آموزش ميدادند.
كاش روزي برسد در بازگشت حاجيان از اين سفر روحاني، همه احساس كنيم كه بيش از يكصدهزار خورشيد كوچك به عدد حاجيان مشرف شده در جامعه پراكنده شده است و آنها بتوانند تاثيرات حضور خود در جامعه را به درستي هدايت نمايند و نورافشاني كنند.
وقتي اين سطور را به پايان ميرسانم اين پرسش در ذهنم نقش بسته است كه: "تا چه اندازه ايران اسلامي قبل و بعد از اعمال حج دچار تغيير و تحول شده است و اين يكصدهزار حاجي نوراني تا چه اندازه توانستهاند در بين جامعه نورافشاني كنند و چراغ محافل باشند."
با اين ذهنيت، گمان نميكنم كه حج به پايان رسيده باشد، بلكه تازه آغاز راه است و بايد براي حاجي ماندن تلاش نمود و ...
اميدوارم.
حدود ساعت ۵ بعدازظهر بود که تصمیم گرفتم به مسجدالحرام بروم. میخواستم براي دومين بار دوربين عكاسي را با خودم به داخل مسجدالحرام ببرم. با توجه به اين كه اغلب زائران به كشور خودشان بازگشتهاند و مكه مكرمه بسيار خلوت شده است، اين كار بسيار خطرناك بود. چون ديگر امكان استتار در بين جمعيت وجود ندارد و خيلي سريع در ديد ماموران قرار خواهيد گرفت. در هر صورت تصميم گرفته بودم تا اين كار را انجام دهم.
عكسي كه در پست قبل تقديم نمودم، حاصل همين تلاش بود. بعد از نماز عشاء به محل سكونت برگشتم و بعد از صرف شام، به پيشنهاد يكي از دوستان به بازار رفتيم.
با كمال تعجب، بازار را خالي از زائران ايراني ديدم. وقتي به دليل آن فكر كردم، به نتيجه خوبي رسيدم. هواپيمايي ساك و بار زائران را ۴۸ ساعت قبل از پرواز تحويل ميگيرد تا تاخير در پروازهاي حجاج را به حداقل برساند. بنابراين بعد از تحويل دادن ساكها، زائران به جز يك ساك دستي كوچك، امكان حمل ساك ديگر را نخواهند داشت.
وقتي مجدد به حرم مشرف شدم، زائران ايراني را در حال نماز خواندن و قرآن خواندن ديدم. بسيار خوشحال شدم و به اين موضوع فكر ميكردم كه اي كاش هواپيمايي ساك و بار زائران را حداقل ده روز قبل از پرواز تحويل ميگرفت تا زائران روزهاي پاياني حضور خود در مكه مكرمه را به راز و نياز با خداي مهربان سپري مينمودند.
يكي از دوستاني كه تازه از سفر حج به ايران بازگشته است، صبح تلفني با من صحبت ميكرد و ميگفت كه بعد از بازگشت دچار افسردگي شده است و خيلي سريعتر از آنچه تصورش را ميكرده، دلتنگ مسجدالحرام شده است.
مطمئن هستم كه اگر اين دوست از وضعيت امروز خودش مطلع بود، هرگز وقتش را در كوچه و بازار براي خريد اجناس چيني صرف نميكرد.
شايد لازم باشد تا حاجياني كه امسال از سفر حج بازگشتهاند، به صورت جديتري اين موضوع را به حاجيان سالهاي آينده تذكر دهند تا آنها دچار چنين خسراني نشوند.

از هر کجا که آمده باشی، داراي هر پست و مقامي كه باشي، به هر رنگي كه باشي و به هر زباني كه سخن بگويي، وقتي قرار باشد وارد مكه مكرمه شوي، بايد محرم شوي؛ بايد احرام ببندي؛ بايد محرمات را رعايت كني؛ بايد به معناي واقعي خود را لايق اين خانه كني تا اجازهي ورود برايت صادر شود.
چند روزي را در اين سرزمين پاك و مقدس ميهمان خداوند مهربان هستي و در آغوش گرم كعبه آرام ميگيري.
اما همهي اينها براي آمدن به اين سرزمين است. براي آمدن به اين سرزمين بايد محرم شد. براي آمدن به اين سرزمين بايد محرمات را رعايت كرد. براي آمدن به اين سرزمين بايد از دل و جان زلال شد.
براي رفتن از اين خانه چه بايد كرد؟
براي جدا شدن از اين خانه چه بايد كرد؟
به پشت سر كه نگاه ميكني، ميبيني كه حاجي شدنت آسانتر از آنچه تصور ميكردي، به دست آمد، اما به مقابل كه مينگري در مييابي كه حاجي ماندن بسيار دشوارتر است.
چرا كه حاجي شدن چه آسان، حاجي ماندن چه مشكل.
بايد بروم؛
بايد بروم تا ميقاتي براي بازگشت پيدا كنم؛
بايد بروم تا لباس احرامي براي بازگشت پيدا كنم؛
بايد بروم تا خود را محياي محرم شدن نمايم؛
بايد بروم تا ...
بايد بروم جايز نيست؛ خواهم رفت جايز نيست؛ ميروم جايز نيست؛
لبيك گويان رفتم تا ...
روزهای پایانی حج تمتع ۱۳۸۷ را پشت سر میگذاريم.
زائران يكي پس از ديگري به شهر و ديار خود باز خواهند گشت تا براي سالهاي متمادي، خاطرات خوش حج و معنويت آن را براي اطرافيان روايت كنند. خاطراتي شيرين و تلخ؛ كه حالا همهي آنها به شيريني تبديل شدهاند.
آخرين كاروانهاي مستقر در مكه مكرمه، روز جمعه به ايران باز میگردند و پس از آن كاروانهاي مستقر در مدينهي منوره تا يازدهم ديماه به كشور باز خواهند گشت.
بر خلاف تصور، در اين روزها و شبهاي پاياني، مسجدالحرام و خصوصا طواف، آنگونه كه بايد خلوت نشده است و همچنان سيل جمعيت مشغول طواف كردن هستند.
دولت عربستان نيز به كليهي زائران تا بيستم ديماه فرصت داده است تا كشور عربستان را ترك نمايند؛ در غير اينصورت با برخورد ماموران دولتي و امنيتي مواجه خواهند شد.
ما نيز از ترس اين هشدارها در صدد جمع و جور كردن وسايل خود بر آمدهايم و سوغاتهاي خريده و نخريدهي خود را در ساكهاي كوچك جاسازي ميكنيم.
گرچه صاحب اين خانه بسيار با سخاوتتر از اين حرفهاست كه بخواهد كسي را از خانهاش بيرون نمايد؛ اما ظاهرا براي محيا نمودن شهر مكه براي شروع عمليات حج عمره و ادامهي عمليات طرح توسعهي اطراف مسجدالحرام اين كارها لازم است.
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر
ما همچنان در اول وصف تو ماندهايم
گرچه در حد توان و بضاعت، در حق دوستان و ياران صميميام انجام وظيفه نمودهام و بارها در مسجدالحرام برايشان نماز خوانده و دعا كردهام، اما در اين چند شب باقيمانده كه از ساعت ۱۱ شب به وقت مكه مكرمه تا حدود ۱ بامداد را در حرم سپري خواهم نمود، دوستان و عزيزان ميتوانند تلفني تماس گرفته و براي اطمينان بيشتر از اين عرض ارادت، سفارشات خود را در خصوص دعا و نماز بفرمايند.
اين هم شماره تلفن تماس من: ۰۰۹۶۶۵۰۲۸۲۸۴۸۶
هنوز زمان زیادی از ایام تشریق نگذشته است که دلم حسابی هوای سرزمین منی را کرده است. در آن سرزمین احساس غریبی داشتم. صبح روز عید قربان بود و من در انتظار قربانی کردن. از عرفات تا مشعرالحرام و بعد از آن تا منی را به اتفاق دوست خوبم آقای دکتر شاهرودنژاد پیاده آمده بودیم. در راه چندین نوبت از خجالت دستهاي خاليمان براي قرباني كردن، گريه كرديم و اشك ريختيم.
به دكتر ميگفتم: "ما داريم اداي قرباني كردن را در ميآوريم. در باطن حتي حاضر نيستيم از كوچكترين داشتهي خودمان كه آن را هم خداوند مهربان به ما داده است، بگذريم و در راه او قرباني كنيم." با صداي بريدهبريده به او ميگفتم: "تا چند ساعت ديگر كه شيطان را سنگ بزنيم، بايد قرباني را انجام دهيم. من جرات آنكه فرزند خود را در راه خدا قرباني كنم، ندارم. حتي تصور آنهم برايم دشوار است. از خدا خجالت ميكشم كه تا اين حد ضعيف و ناتوان هستم. آنوقت مدعي هستيم كه حج بهجا آوردهايم و حاجي شدهايم."
دكتر نيز پابهپاي گريههاي من اشك ميريخت و از خداوند طلب مغفرت و بخشش ميكرد و مدام ميگفت: "خدايا؛ ما را ببخش."
در سرزمين مني، يكي از كارهايي كه بسيار انجام ميدادم، نگاه كردن به چادرهاي مني و فكر كردن به آنها بود. زير تمامي چادرها، دستان دعا، رو به آسمان بلند بودند و من نميدانستم كه در سرزمين آرزوها، چهقدر از اين آرزوها برآورده ميشدند.
وقتي به من اطلاع دادند كه گوسفند را قرباني كردهاند، ناخودآگاه گريهام گرفت. از خود ميپرسيدم: "آيا خداوند متعال، قرباني مرا خواهد پذيرفت؟"
و باز سر شرمندگيام پايين بود و اشكهايم روان. وقتي خواستم تا موهاي سرم را بتراشم، خيلي از دوستان گفتند: "چرا ميخواهي اين كار را انجام بدهي؟ تو كه سال اولي نيستي! و ..." و من در دل ميگريستم كه چقدر از آنچه هستم، ديگران مرا ضعيفتر ميپندارند كه گذشتن از موي سر را هم برايم دشوار ميپنداشتند. موي سري كه در كمتر از يك ماه در ميآمد و هيچ ارزشي نداشت.

شب شده بود و من باز هم به روزي كه سپري شده بود، فكر ميكردم. به قرباني كه انجام داده بودم. به ضعيفي خودم. به تصور ديگران و به واقعيتي كه فقط خدا ميدانست و بس.
از تكرار آنها خسته شده بودم، اما جوابي نگرفتم.

و حالا، خستهتر از هميشه، دلتنگ آن لحظات ناب شدهام كه به معناي واقعي، تهي بودن دستانم را احساس ميكردم. نه از "من" خبري بود و نه از داشتهها و نداشتههاي "من". هرچه بود لطف بيپايان خداوند مهربان بود كه مرا در سرزمين آرزوها راه داده بود و من سرخوش از اين كه فردا آرزوهايم را بر زبان خواهم آورد، شب را به صبح رساندم؛ غافل از آنكه صبح فردا، زبان از شرم گناهان، در دهان نخواهد چرخيد و نچرخيد.
* عكسها از دوست خوبم آقاي يزدي
گاهي در كوچه و بازار مكه مكرمه با صحنههاي جالبي روبهرو ميشويد. اين اتفاق بيشتر در خصوص خريد حاجيان رخ ميدهد؛ زماني كه ميبينيد حاجيان ايراني، فارسي را به صورت شمرده شمرده صحبت ميكنند، به اين گمان كه مشغول عربي صحت كردن هستند. اين افراد گمان ميكنند همين كه فارسي را به صورت آرام و شمرده شمرده صحبت كنند، به زبان عربي حرف زدهاند و جالبتر آنكه، بازاريان اينجا چون از هر زباني اندكي ياد گرفتهاند، جواب اين افراد را ميدهند و همچنان حاجي مغرور از آن است كه توانسته عربي صحبت كند.
اين نكته مخصوص قشر خاصي از حاجيان نميشود؛ باسواد و بيسواد، همه كم و بيش به اين روش با عربها صحبت ميكنند.
اين نكته زماني بيشتر مورد توجه قرار ميگيرد كه بدانيم هر حاجي تا كنون حداقل ۲۵ روز از اقامتش در عربستان گذشته و هنوز لب به عربي سخن گفتن نگشوده است. اين مدت، زمان مناسبي براي فراگيري جملات و كلمات پركاربرد روزمره به شمار ميرفت كه متاسفانه اغلب حاجيان از آن غفلت كردند.
يكي از نكات مورد توجه براي فراگيري زبان دوم، بيپروايي و داشتن جسارت است. بسياري از تحصيلكردههاي كشور ما كه حداقل چند سال را زبان انگليسي خواندهاند، به دليل اين كه شهامت و جسارت لازم را براي انگليسي صحبت كردن ندارند، همچنان با مشكلات جدي در ارتباط با خارجيها روبهرو هستند؛ در حالي كه يك فرد كم سواد، فقط به دليل داشتن جسارت و با دانستن چند كلمهي محدود انگليسي، اقدام به سخن گفتن ميكند و ارتباط لازم را با خارجيها برقرار مينمايد.
يك نمونه از اين افراد با شهامت را ما در آشپزخانهي خود داريم.
حاج داوود عباسزاده، اهل تبريز، متولد ۱۳۲۹. تا كنون بيش از ۲۰ بار به حج تمتع آمده است و حدود ۳۰ سفر عمره در كارنامهي خود دارد. در اين سالها همواره به عنوان آشپز اعزام شده است. با ته لهجهي آذري به زيبايي سخن ميگويد و حرفهايش دلنشين است. از ساعت ۵ صبح تا ۱۱ شب در رستوران، يا همان سالن غذاخوري پرسنل ايراني مشغول به كار است. در رستوران، چند كارگر عرب زبان زير دستش كار ميكنند. چنان با جسارت و شهامت عربي صحبت ميكند كه فقط بايد باشيد و بشنويد. اصلا از درست و غلط صحبت كردن هراس ندارد و فقط يكريز عربي حرف ميزند. شايد از هر ۱۰ كلمهاي كه ميگويد، ۹ تا از آنها غلط باشد، اما او حرفش را ميزند و جالب اينكه كارگران زيردستش زبان او را ميفهمند و دستورات او را انجام ميدهند.

حاج داوود عباسزاده ميتواند مثال خوبي براي ساير حاجيان باشد. روزهاي اول، بيش از چند كلمه از او عربي نميشنيديم، اما حالا كه تقريبا ۴۰ روز از آمدن ما ميگذرد، بر دامنهي لغات او نيز افزوده شده است و بهتر از روزهاي اول عربي حرف ميزند و در حد بيان جملات كوتاه رسيده است. اين موفقيت را حاج داوود، مديون جسارت و شهامت خود ميباشد.
اي كاش افراد تحصيلكردهي ما كه در كاروانها و در ميان حاجيان بسيار هستند نيز اين جسارت و شهامت را به خرج ميدادند و از اين فرصت براي تقويت زبان دوم خود، زبان عربي استفاده ميكردند. ترس از اشتباه حرف زدن و مورد تمسخر ديگران قرار گرفتن، باعث شده است تا خيليها خاموشي گزينند و يا از خير ارتباط با عربها بگذرند. بسياري هم سراغ افراد و يا فروشندگاني ميروند كه آنها بتوانند فارسي حرف بزنند تا به مشكلي بر نخورند.
يادم ميآيد كه در سال گذشته، در روزهاي اول حضور در آشپزخانه، وقتي هنوز مواد اوليه براي طبخ نداشتيم و تداركات شكل واقعي خود را نگرفته بود، مجبور شدم تا به نانوايي رفته و براي همه نان صبحانه تهيه كنم. اين اولين خريد من بعد از چند ساعت حضور در مدينه منوره بود. به نانوايي رفتم، اما هر چهقدر فكر كردم، نتوانستم به ياد بياورم كه عدد ۲۰ به عربي چه ميشود. به نانوا گفتم: عشر و عشر. (يعني ۱۰ تا و ۱۰ تا) او پاسخ داد: عشرين. گفتم: نعم.
و خلاصه ۲۰ عدد نان گرفتم و برگشتم. وقتي اين موضوع را براي دوستانم تعريف كردم، همه خنديدند؛ به آنها گفتم، اما مهم اين است كه اكنون تعداد ۲۰ عدد نان در سفرهي شما موجود است و همين يعني كه من كارم را به درستي انجام دادهام.
كاش مديران كاروانها و سازمان حج و زيارت، در كنار ساير اقدامات فرهنگي و مذهبي كه انجام ميدهند، به فكر فراگيري زبان عربي حاجيان نيز باشند و جزوات كوچكي را به منظور رفع نيازهاي اوليه در كوچه و بازار براي آنها تهيه نموده و در اختيارشان قرار دهد، تا در ارتباط با عربها بتوانند گليم خود را از آب بيرون بكشند.
تقويت زبان عربي براي ايرانيها و مسلمانان، ميتواند بعدها منشاء درك بهتر مفاهيم عميق قرآن و ادعيه را به دنبال داشته باشد.
وقتي پاي صحبت حاجيان از حج برگشته بنشينيد، حرفهاي متفاوتي در رابطه با گذر زمان خواهيد شنيد.
عدهاي ميگويند: "اصلا نفهميديم كه چگونه اين يك ماه گذشت." و برعكس عدهاي ميگويند: "سفر خيلي طولاني شد و ما حسابي خسته شديم."
يكي از دلايل اين اختلاف نظر به روحيات حاجيان در اين سفر برميگردد.
بعضيها در اين مدت توانستهاند كه حسابي از زن و فرزند و زندگي و كار و شهر و ديار و ... خود گذشته و فقط به فكر راز و نياز با خداي مهربان باشند و در معنويت حاكم در اين فضا غوطه بخورند.
اما بعضيها، همچنان اسير روزمرگيهاي گذشتهي خود بودهاند و مدام با تلفن همراه از جزءجزء اتفاقات در شهر و ديار خود جويا ميشوند و بعد از آن با روحياتي متفاوت با ساير حاجيان در بين جمع حضور پيدا ميكنند.
گرچه به هيچكدام از اين دو گروه نميتوان خرده گرفت، اما اين نكته قابل توجه است كه در شرايط يكسان، اختلافنظرهاي اينچنيني پيدا ميشود.
در بين همكاران ما در آشپزخانه نيز وضع به همين گونه است. از دو روز قبل كه به فراخور پايين آمدن ظرفيت پخت، همكاران كمكم به ايران برميگردند، شور و شوق برگشت به ايران در بين بچهها موج ميزند. عدهاي از گذر سريع زمان حرف ميزنند و از غفلتهايي كه انجام دادهاند و اين كه به درستي نتوانستند از موهبتهاي حضور در مكه مكرمه استفاده نمايند و عدهاي هم از سختي كار و فشار زيادي كه در اين مدت بر آنها وارد شده است، كه به طبع آن به گذر كند زمان پي بردهاند، داد سخن ميدهند. اما حقيقت اين است كه ۲۴ ساعت، براي همه ۲۴ ساعت است؛ نه كمتر و نه بيشتر.
يكي از عوامل اصلي اين اختلاف نظرها، به احساسات و عواطف حاجيان برميگردد. وابستگي افراد به خانواده و عزيزانشان كه در ايران هستند و تماسهاي تلفني كه با آنها گرفته ميشود، در گذر تند و يا كند اين زمان تاثيرگذار است.
به عنوان مثال در مورد خود من، روزهاي ابتدايي حضور كه كار تازه شروع شده بود و حسابي درگير راهاندازي سيستم و به روزرساني آمار بوديم، زمان به سرعت ميگذشت. روزها سريع شب ميشدند و من از زن و فرزند و زندگي كاملا فراموش كرده بودم؛ وقتي تلفني با من تماس ميگرفتند، تازه به يادشان ميافتادم؛ گاهي اوقات از خودم خجالت ميكشيدم و با خودم ميگفتم كه: "واقعا بيمعرفت هستي. از صبح تا شب حتي براي يك لحظه هم به فكر زن و فرزند و زندگيات نبودي!"
اما صادقانه بايد اعتراف كرد كه اين وضعيت را نميتوان حمل بر بيمعرفتي و يا بيمحبتي پنداشت و تلقي نمود.
روزهاي قبل از ايام تشريق و شروع عمليات حج هم كه زمان به سرعت سپري شد و التهاب به جا آوردن اعمال حج، فرصت و مجال درك بهتر زمان را به من نميداد.
از شب نهم ذيالحجه تا ظهر روز دوازدهم ذيالحجه هم كه به اعتراف همهي حاجيان، زمان مثل برق و باد سپري شدند و غفلت من از عدم درك درست زمان، بهانهاي شده براي حسرت امروز و فرداهايم.
در اين مدت بارها با همسر و دختر و پسرم تلفني صحبت كردم. در روزهاي نخست كه دخترم بيتابي ميكرد و مدام تلفني گريه تحويل من ميداد، براي دقايقي حال و هوا از دستم خارج ميشد، اما بلافاصله ازدحام كار فضا را در بر ميگرفت و به سرعت شنيدههايم را فراموش ميكردم. در آن روزها، پسرم از صحبت كردن با من سر باز ميزد و همين موضوع مرا نگران ميكرد؛ اما بعد از گذشت دقايقي اين نگراني، جاي خود را به نگراني بزرگتري ميداد و دغدغهي خدمت به حاجيان و نگراني از كم و زياد بودن غذا و دير و زود رسيدن غذا به آنها، فكرم را در جهت ديگري قرار ميداد و از آن نگراني فراموش ميكردم.
اما بايد اعتراف كنم كه روزهاي پاياني اين سفر، هميشه سخت ميگذرند. از طرفي دوست داري كه زمان متوقف شود تا بتواني درست و حسابي از خجالت زيارت خانهي خدا و درك صحيح آن بيرون بيايي و شب تا صبح را به تلاوت قرآن در مسجدالحرام بگذراني. از طرفي هم دلتنگيها، گريبانت را گرفتهاند و سينهات را سخت ميفشارند و دوست داري كه زمان به سرعت بگذرد تا به آغوش گرم خانواده باز گردي. اين تفكر ضد و نقيض، تو را در يك بلاتكليفي غريبي قرار ميدهد كه حتي نميتواني با خودت رو راست باشي.
در اين شرايط بارها از خود پرسيدهام اگر همين حالا بگويند بايد يك ماه ديگر اينجا بماني و يا همين حالا چمدانت را ببند و برگرد ايران، چه خواهي كرد؟ هنوز نتوانستم پاسخ اين سئوال را بدهم. اين روزها دلتنگي ديدار فرزندان به صورت عقدهاي، به خريد سوغات براي آنها تبديل شده است و دوست داري تمام اين دلتنگيها و سختيهايي كه در اين مدت بر آنها روا شده است را با خريد سوغاتهاي بيرنگ و روي چيني جبران كني. و اين خودفريبي حتي تا پاي پرواز هم رهايت نميكند و مدام خودنمايي ميكند.
چند روز قبل كه برادرم به اتفاق خانواده از سفر حج به مشهد بازگشتند، همه به استقبال آنها رفته بودند. از جمله فرزندان من كه براي عرض ادب خدمت عموي بزرگشان رسيده بودند. وقتي ديد و بازديد اوليه انجام شد و خواستند كه برگردند، پسرم كورش كه تازه شش ساله شده، كنار نردههاي فرودگاه ايستاده بود؛ گفتند بيا كه ميخواهيم برگرديم؛ اما او پاسخ داد كه: "حالا يك كم ديگه صبر كنيم، شايد باباي من هم بياد."
ظاهرا با اين جمله اشك همه را در آورده است و ...
من نيز بارها در اين سرزمين به خاطر تمام كساني كه انتظارشان براي ديدار پدر، پاياني ندارد، گريه كردم و ...
بگذريم.
اگر پاي صحبت حاجيان نشستيد، با دقت به صحبتهايشان پيرامون گذر زمان توجه نماييد؛ شايد آنها بتوانند پرسشهاي اين نوشته را پاسخ دهند؛ شايد.

این شعر رو همهي بچههاي اهل منبر و مسجد از دوران نوجواني و حتي كودكي شنيدهاند كه: "هر كس به كسي نازد، ما هم به علي نازيم"
اما شايد در ايران اسلامي كه همه شيعهي علي (ع) هستند، خيلي نتوانيد اين جمله را درك كنيد. چرا كه همه به داشتن امامي چون علي (ع) ميبالند و افتخار ميكنند و به پاس آغاز ولايت آن امام همام جشن ميگيرند.
اين موضوع زماني بيشتر جلوهگر ميشود و به مفهوم شعر زمانی بیشتر پی میبريد كه شما در جايي مثل عربستان باشيد كه همه با علي (ع) نه تنها بيگانه بوده كه او را در سختترين شرايط تنها گذاشتند و به بلنداي تاريخ بر غمش افزودند.
ديشب در محل آشپزخانه ضيافت شامي را با حضور تمامي همكاران آشپزخانههاي مركزي ابوجدائل و قحطاني و ساير مسئولين و اعضاي ستاد حج مستقر در مكه مكرمه ترتيب داده بوديم كه فرياد علي علي علي همه بلند بود و مهمانان سعودي از اين همه حب علي (ع) متعجب بودند.
يادم هست كه در سال گذشته روحاني محترم كاروان ما جناب آقاي عرب چند جلسهاي را با صاحب آشپزخانه مركزي زين در مدينه منوره پيرامون شيعه و علي (ع) صحبت كرده بود و او را ارشاد و راهنمايي ميكرد. وقتي امسال براي احوالپرسي همكاران به آشپزخانه مركزي زين در مدينه رفتم و صاحب آشپزخانه را ديدم، از من سراغ روحاني كاروان را گرفت و ميگفت كه در سال گذشته صحبتهاي بسيار خوبي پيرامون شيعه و حضرت (ع) انجام دادهاند كه بسيار او را تحت تاثير قرار داده است. احساس كردم كه حب علي(ع) تمام وجودش را گرفته و نميتواند خود را آزاد نمايد. شايد سال ديگر كه او را ببينم، شيعهي علي (ع) شده باشد.
در هر صورت ديشب از بلند بودن فرياد علي جانم، علي جانم، علي جانم علي جمعيت، در سرزمين مكه، زادگاه پر از رمز و راز علي (ع) احساس غرور و شادي ميكردم.

خداوند متعال در قرآن کریم چندین بار همه را سفارش نموده است تا به پدر و مادر خود نیکی نموده و احترام بگذاریم. (اين لينك را ببينيد.) از فرمایشات معصومین است که در روز حساب، وقتي بندگان خدا خود را نزد پروردگارشان شرمنده و شرمسار ميبينند و متوجه ميشوند كه نتوانستهاند خداي مهربان را از خود خشنود سازند و لاجرم شايستهي دوزخ هستند، ندا ميآيد كه "اي بندگان گنهكار، شما كه از پس راضي نمودن من بر نيامدهايد، به عنوان آخرين بخشش و كرم و فضل، هر كسي كه پدر و مادرش از او راضي بوده باشد، من نيز از او راضي خواهم بود و به بهشت وارد شود."
اوج اين تاكيد و سفارش پروردگار مهربان به احترام گذاشتن به والدين را در اعمال حج ميتوانيم ببينيم.
خداوند مهربان دو عمل از اعمال حج را به ياد پدر و مادر قرار داده است تا همه به عظمت اين نعمتهاي گرانبها پي ببريم.
ابتدا قرباني كردن است. كاري كه حضرت ابراهيم در مورد فرزند خود اسماعيل انجام داد و ساليانه ميليونها مسلمان به احترام اين اقدام، قرباني ميكنند.
و ديگري سعي بين صفا و مروه است. كاري كه هاجر براي رسيدن به آب براي فرزندش اسماعيل انجام داد و ساليانه ميليونها نفر به احترام اين اقدام و به نيت فداكاري آن مادر بزرگ، بين صفا و مروه را سعي ميكنند.
هستهي اصلي اين دو اقدام، فرزند، مهر به فرزند و اطاعت امر پروردگار است كه همواره در دل پدر و مادرهايمان در جوش و خروش است.
قرار دادن عمل قرباني و سعي بين صفا و مروه در بين اعمال حج، يعني اين كه تا آخرين روز دنيا، همه بايد در اعمال حج به ياد پدر و مادر بوده و باشند.
وقتي خداوند متعال تا اين اندازه براي پدر و مادر احترام قائل است كه همهي مسلمانان را به انجام كارهاي نمادين به ياد "پدر و مادر" دعوت نموده است، تكليف بر ما كاملا روشن است. پدر و مادر به عنوان گرانبهاترين گوهرها و جواهرات اين عالم به شمار ميروند كه تكرار شدني نبوده و مثل و مانندي برايشان نميتوان يافت.
شايد به جرات بتوان گفت كه در مورد خيليها، تشرف به حج از بركت دعاي خير پدر و مادر بوده است؛ كه متاسفانه خود را به بيخبري زده و دليل تشرف را شايستگيهاي فردي و ... ميدانند!
خدايا معرفتي در دلهاي ما قرار بده تا قدر اين نازدانههاي خلقتت را بدانيم. آمين.
ديشب دل به دريا زدم و دوربين عكاسي را داخل مسجدالحرام بردم. بدنهي دوربين جدا، لنزها جدا و ... ؛ و هر كدام از اينها نزد يك نفر. بعد از ورود، دوربين را به شكل اوليه در آورده و مشغول عكاسي شدم. دو بزرگواري كه همراه من بودند، مراقبت ميكردند كه خداي نكرده توسط ماموران دستگير نشويم و من در پناه اين دوستان موفق به گرفتن چند عكس شدم كه تقديم ميكنم.
قطعا دوربين عكاسي نميتواند روايتگر خوبي از عظمت و بزرگي كعبه و دلنشيني نگاه كردن به آن را منتقل نمايد؛ از اين رو معتقدم كه چشمان زائران خانهي خدا به واسطهي ديدن اين تصاوير بوسيدني هستند.


در همين جا مراتب تقدير و تشكر خودم را از دوست خوبم جناب آقاي يزدي و اخوي گرامي حاج بهرام گلمحمّدي اعلام ميدارم كه اگر كمك اين بزرگواران نبود، گرفتن اين عكسها ميسر نميشد. عكس زير نيز به رسم يادبود از اين دوستان گرفته شد. در عكس زائران مشغول سعي بين صفا و مروه در فضاي جديد مسعي كه بسيار بزرگتر از قبل شده است، هستند.

مقدمات سفر حج را در ايران فراهم ميكرديم كه يكي از دوستان خبر داد، مادر حاج علي آقاي راستگو، مدير محترم آشپزخانهي ابوجدايل در گذشته است. تاثر و تاسف فايدهاي نداشت، چرا كه هيچ عرض تسليت و دلتسلايي را نميتوان در اين دنيا پيدا كرد كه غم فراغ مادر را جبران نمايد.
از روز نخست، حاج علي آقاي راستگو لباس عزا بر تن داشت و در آشپزخانهي مركزي مكه مكرمه مشغول به كار بود. ديدن حاج علي آقا با لباس سياه، ديگر عادي شده بود. اوج كار و فشار زيادي كه بر ما وارد ميشد، نميگذاشت كه به علت سياهپوش شدن حاج علي آقا فكر كنيم؛ اما او همواره غم بيمادري را علاوه بر مسئوليتهاي آشپزخانه بر دوش ميكشيد و اين را ميتوانستي از چهرهي هميشه غمگيناش بخواني.
روزها گذشت تا اين كه بچهها گفتند قرار است براي چهلمين روز درگذشت مادر حاج عليآقاي راستگو مجلس ترحيم بگيريم. (شب جمعه گذشته) پشت بام محل سكونت، كه نماز صبح و مغربمان را در آنجا ميخوانيم بهترين گزينه براي اين كار بود. از مديران كاروانها هم دعوت به عمل آورده بوديم. قرار شد تا بچههاي گروه آمادهسازي آشپزخانه كه از مشهدي هستند، شلهي مشهدي تهيه كنند. مجلس باشكوه و پرجمعيتي با تلاوت قرآن مجيد برگزار شد. آقاي ميردامادي مداح اهل بيت به همراه تني چند از كاروان جانبازان نيز تشريف آورده بودند و ذكر مصيبي هم خواندند. حاج حميد آقاي آزاد كه او نيز از مداحان اهل بيت عصمت و طهارت است، نيز مداحي كرد. ايشان از خادمين ضيوفالرحمان امسال هستند. حاج محمد بازوبند نيز كه از پيشكسوتان حج به شمار ميرود، مصيبتي خواند و در پايان قبل از سخنراني حجهالسلام اسماعيلي روحاني محترم آشپزخانه، مجدد آقاي حسن درزيني تلاوتي چند از قرآن مجيد انجام داد.
مجلس شور و حال خاصي به خود گرفته بود. هر كسي به ياد بيمادري خود و يا دور بودن از او گريه ميكرد. حاج علي هم نميتوانست خويشتنداري كند و مدام گريه ميكرد. شانههاي اين مرد كه زير فشار زياد كار به لرزش در نيامده بود، در فراغ مادر مدام ميلرزيد.
چه سعادتي از اين بالاتر كه مجلس ترحيم اين مادر بزرگوار كه فرزندي چون حاج علي تربيت كرده و او را خادمالحجاج بار آورده است، در مكه مكرمه برگزار شود.
بعد از اتمام مراسم، ضيافت شام كه همان شلهي مشهدي بود، گسترده شد و بعد از آن طبق سنت ما ايرانيها، درآوردن لباس سياه از تن عزادار و آرايش كردن سر و صورت او و الي آخر. دوستان حاج علي برايش پيراهني خريده بودند و فقط توانستند او را از عزاي ظاهري خارج كردند؛ چرا كه عزاي واقعي و باطني مادر، تمامي ندارد.
تصاوير زير مربوط به اين مراسم است. (عکسها از آقايان يزدي و عطارزاده)
از خداوند متعال براي اين مادر تازه گذشته، غفران الهي طلب نموده و براي تمامي بازماندگانش صبر با عزت مسئلت داريم.
روحش شاد و يادش گرامي













با توجه به این که این وبلاگ مورد عنایت و توجه مسئولان سايت بعثهي مقام معظم رهبري و حوزهي نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت قرار گرفته است و مطالبي از اين وبلاگ را در سايت رسمي خود منتشر نمودهاند، مراتب تقدير و تشكر را از اين عزيزان و خادمان حرم دوست اعلام داشته، از خداوند متعال براي اين عزيزان آرزوي توفيق روزافزون دارم.
از صميميت و نگاه مثبتي كه اين عزيزان به وبلاگ داشتند، به وجد آمدم و بسيار خوشحال و خرسند شدم. دوستي و صميمت در كلام اين عزيزان موج ميزند. به عنوان مثال اين جمله را به نقل از سايت رسمي بعثهي مقام معظم رهبري بخوانيد: "از ديگر همكاران عزيز و نيز زائران محترم كه وبلاگي چون آقا مهدي عزيز دارند تقاضا ميكنيم آدرس آنرا براي ما ارسال كنند تا به نقل مطالب آنها نيز بپردازيم ."
صبح روز عيد قربان، زماني كه آفتاب طلوع ميكند، ميتواني از مشعرالحرام به سمت مني حركت كني. بايد به جنگ شيطان بروي؛ بايد او را از خود براني. بايد تا آن زمان شيطان خود را شناخته باشي تا بتواني از آن دوري بجويي. آن سنگها نمادي بيش نيستند و بايد بتواني مصداق حقيقي و واقعي شيطان را يافته باشي. شايد شيطان، پست و مقام باشد؛ شايد شيطان پول و ثروت و زيبايي و ... باشد؛ شايد شيطان شهرت و محبوبيت و ... باشد و شايد ...
سئوالي پيدا ميشود؛ مگر نه اين كه هنوز در لباس پاك و مطهر احرام هستي؟ مگر نه اين كه از عرفات برگشتهاي و تمام گناهانت بخشيده شده است؟ مگر نه اين كه پاي در سرزمين آرزوها گذاشتهاي؟ مگر در اين شرايط، شيطان جرات نزديك شدن به بندهي خوب خدا را پيدا ميكند؟
پاسخ اين است: بلي؛ شيطان همواره در كمين است. حتي در لباس احرام؛ حتي بعد از بازگشت از عرفات. اين به ما ميفهماند كه حتي در لباس احرام نيز از شر وسوسههاي شيطان در امان نبوده و نخواهيم بود و لازم است تا به صورت نمادين او را با سنگ از خود برانيم. وقتي از رمي جمره كبري برميگردي و به شكرانهي اين پيروزي و موفقيت و فائق آمدن بر وسوسههاي شيطان، قرباني ميكني، از لباس احرام خارج ميشوي. از روز بعد بايد به سه شيطان سنگ بزني. يعني بيرون از لباس احرام، وسوسههاي شيطان به مراتب بيشتر از قبل خواهند بود.
به هر شيطان، هفت بار سنگ ميزني؛ يعني ممكن است كه حتي اين شيطان رجيم، بر سر موضوع سادهاي، تا هفت مرتبه (كه ميتواند نماد بسيار باشد نه فقط عدد هفت) تو را وسوسه نمايد. به شيطان اول يا شيطان كوچك كه سنگ زدي، بايد به سمت شيطان وسطي بروي. شيطان كمي بزرگتر ميشود. يعني هر چه قدر در برابر شيطان مقاومت بيشتر بكني، نماد اين شيطان نيز بزرگتر ميشود و در حقيقت وسوسههاي شيطانند كه بزرگتر خواهند شد. فاصلهي بين اين دو شيطان نيز با پاي پياده كمتر از چند دقيقه است. اين نيز به اين معناست كه در زندگي، به فاصلههاي بسيار كوتاه، شيطان در كمين نشسته است و بايد از شر وسوسههاي او به خداي مهربان پناه ببري. و باز هفت مرتبه راندن شيطان از خود. شيطان دوم را كه سنگ زدي، دوباره شيطاني بزرگتر تو را به مبارزه ميطلبد.
اين تكرار، به اين معناست كه بيرون از لباس احرام، در زندگي روزمره، در تمام لحظات شيطان در كمين توست و هر بار براي يك موضوع ساده بيش از چند بار به سراغت ميآيد و از طرق مختلف سعي در وسوسه نمودن و توجيه نمودن تو براي انجام يك عمل شيطاني خواهد داشت.
هرچهقدر در برابر اين شيطان بيشتر مقاومت كني، او نيز به وسوسهي تو بيشتر طمع ميكند و با حربههايي بزرگتر به سراغت ميآيد.
در قالب انجام دادن اين حركت عبادي و نمادين كه راندن شيطان از خود است، درسهاي بسياري نهفته است. عرفات جايي بود كه بايد خداي مهربان و كارهاي خدايي را به درستي ميشناختي، تا بتواني در جنگ با شيطان كارهاي خدايي و شيطاني را از هم تميز دهي.
اگر شيطان خود را به درستي نشناخته باشيم، در حقيقت فقط ريگي را به سنگي زدهايم و بس؛ بيآنكه شيطان در كمين نشسته را ديده باشيم.
وقتي حج آغاز ميشود و محرم ميشوي، دستور داده ميشود كه از مكه خارج شو! اين خود نشانهاي است كه مكه و كعبه، پايان راه نبوده و رسيدن به كعبه تمام حج نيست. خداوند ميفرمايد از مكه خارج شو و وقتي به شناخت و درك و شعور رسيدي، برگرد.
بايد به عرفات بروي. جايي كه به شناخت برسي. بايد بداني كه طرف حسابت كيست. بايد خداي خود را بشناسي. بايد بشناسي كه او تا چه اندازه قادر و توانا است و با اين همه توانايي، چهقدر مهربان و رئوف است. وقتي ميبيني كه با كولهباري از گناه و معصيت پاي در سرزمين عرفات گذاشتهاي بايد بهتر و بيشتر خداي خود را بشناسي. مگر اين چه خدايي است كه با وجود اين همه بدي و گناهي كه در توست، تو را به اين سرزمين راه داده است. اگر در عرفات به شناخت نرسي، رفتن به مرحلهي بعدي حج چه معنايي خواهد داشت؟ اگر نداني كه بايد از چه كسي درخواست كني، چگونه ممكن است كه لب به سخن بگشايي؟ اگر به درستي صاحبخانه را نشناسي، اين ميهماني چه سرانجامي خواهد داشت و اگر ...
تمام فرصتي كه براي شناخت خواهي داشت، فاصلهي بين نماز ظهر و مغرب است. وقتي خورشيد غروب كند، بايد از سرزمين عرفات كوچ كني. بايد با شناختي كامل از آنجا خارج شوي. خداوند آنقدر مهربان و رئوف است كه براي رسيدن به شناخت، خيلي تو را اذيت نميكند و فقط چند ساعت را كافي ميداند. تصور كنيد اگر قرار بود براي رسيدن به شناخت در عرفات چهل روز يا بيشتر وقوف ميكردي، آن وقت چه ميشد؟!
از عرفات به مشعرالحرام ميروي. جايي كه بعد از رسيدن به شناخت، نوبت درك و شعور است. مشعرالحرام، يعني جايي كه بايد به شعور و درك برسي.
خدا فرموده است، اگر به اندازهي يك فاصلهي نماز ظهر و مغرب به شناختي از من رسيدي، فقط به اندازهي فاصلهي يك نماز صبح تا طلوع آفتاب، به آن فكر كن. آن را خوب درك كن. به شعور برس. ببين چقدر خداي مهرباني داريم. در حج در پي اذيت و آزار بندگانش نيست. چند ساعت شناخت و كمتر از ساعتي تفكر و تعمق و درك و شعور، همين و بس.
بعد از آن بايد به سرزمين مني وارد شوي. سرزمين آرزوها. شرايط به گونهاي است كه حاجيان بيش از دو روز در اين سرزمين ميمانند. ببين جقدر خداي مهرباني داريم. ميفرمايد كمتر از چند ساعت مرا بشناس. كمتر از ساعتي آن شناخت را درك كن. بعد از آن وارد سرزمين آرزوها (مني) شو و بيش از دو روز از آن كسي كه شناختيش، آرزوهايت را بخواه.
چهقدر اين خداوند مهربان و رئوف است. پاداش چند ساعت تفكر و تعمق را چند روز ماندن در سرزمين آرزوها قرار داده است تا آرزوهايي كه پيش از اين در ذهنت محال مينمود را از خداي قادر و متعال طلب كني.
و من در پايان لحظات ماندن در سرزمين مني به اين فكر ميكردم كه: "وقتي تمام آرزويت، حضور در سرزمين آرزوها بوده است، ديگر چه آرزويي براي طلب كردن باقي ميماند."
طبق معمول روزهای گذشته، از صبح تا ظهر را با كار فراوان سپري كرديم. اين روزها با بيشترين ظرفيت پخت مشغول به كار هستيم؛ بنابراين فشار كار به اوج خود رسيده است.
هر از گاهي دوستان به من ميگفتند: "فلاني، هنوز اتوبوس جور نشده ها!!!"
ميگفتم: "نگران نباشيد. درست ميشود. اگر صاحبخانه بخواهد، همه چيز درست ميشود."
دوستان نگران رفتن به جحفه بودند؛ آخر بايد براي محرم شدن و انجام اعمال عمرهي تمتع به آنجا ميرفتند. نگران بودند كه نتوانند امسال حج بهجا بياورند. حالا كه شرايط مناسب شده و به اين افراد اجازهي بهجا آوردن حج دادهاند، اتوبوس براي رفتن به ميقات جحفه پيدا نميشود. ميقات جحفه بيش از ۱۲۰ كيلومتر دورتر از مكه مكرمه است، كه با توجه به مسيرهاي اضافي كه به دليل محدوديتهاي ترافيكي بايد طي شود، حدود ۱۴۰ كيلومتري ميشود.
خلاصه همكاران ما براي تهيهي اتوبوس انواع و اقسام تلاشهاي خود را انجام دادند. هرچه زمان بيشتر سپري ميشد، رانندهها و صاحبان اتوبوسهاي با مجوز تردد (تصريح)، بيشتر ناز ميآوردند و قيمت را بالا ميبردند. در روزهاي معمولي همين مسير را يك اتوبوس با كمتر از ۸۰۰ ريال ميرود. اما مبالغ درخواستي آنها براي چنين روزي بيش از ۸۰۰۰ ريال سعودي بود.
تا ساعت ۳ بعدازظهر در محل كار بودم و مشغول انجام دادن كارها؛ گزارشات مربوط به روزهاي آتي را آماده ميكردم تا اگر قسمت شد به ميقات جحفه بروم، در كار خللي وارد نشود.
ساعت ۶ بعدازظهر شده بود و كمكم اميدها براي تهيهي اتوبوس به ياس تبديل ميشدند كه آقاي جاوري مسئول تداركات آشپزخانه كه از آزادگان سرافراز ميهن اسلامي ما نيز هست، تماس گرفت و گفت آماده باشيد كه اتوبوسي را فراهم كردهام.
ديگر نپرسيدم به چه قيمت و چه شرايط؛ چشم كه باز كرديم، ۱۵ نفر در اتوبوس نشسته بوديم و در راه رفتن به ميقات جحفه طي مسير ميكرديم.
نزديك ساعت ۹ شب بود كه به آنجا رسيديم. وضو ساختيم و دو ركعت نماز تحيت و بعد ...
منتظر تلفن بودم. دوست داشتم تا براي آخرين بار از پدرم اجازه بگيرم. به عنوان فرزند ارشد پدربزرگم، بايد اجازهي نيابت به من ميداد. دلهره داشتم. ممكن بود بگويد نه! ممكن بود بگويد من حتي نماز خواندن تو را قبول ندارم، چه برسد به انجام اعمال حج تمتع و ...
تماس گرفته شد و ...
چند شب قبلتر خوابي ديده بودم. در آن شبهايي كه هنوز معلوم نبود اجازه پيدا كنم كه حج بهجا ميآورم يا نه. تا خود صبح خواب ميديدم كه براي پدربزرگم احرام ميبندم و لبيك ميگويم و اعمال انجام ميدهم. صبح كه از خواب بيدار شدم، خستگي يك حج عمره بر تنم نشسته بود. در آن خواب ديدم كه هنگام محرم شدن، پدر با من تلفني تماس گرفته است و من هنگام اجازه گرفتن از ايشان، عنان اختيار از كف داده و مدام گريه ميكردم. در آن طرف تلفن نيز پدر مثل ابر بهاري گريه ميكرد.
هر بار كه خواستم نيتم را بلند بگويم تا او نيز بشنود و دلش آرام گيرد، نتوانستم و گريه امانم نميداد، تا اين كه سرانجام با صورتي پراشك و صدايي لرزان گفتم: "محرم ميشود، به احرام عمرهي تمتع از حجهالاسلام واجب به نيابت از مرحوم ابوالقاسم گلمحمّدي قربت اليالله."
ديشب كه پدر تلفن كرد، احساس كردم كه او نيز اين خواب را ديده است و از آن همه گريه كردن مطلع است. آرزو داشتم بتوانم در حق پدر كاري انجام دهم و ذرهاي از محبتها و خوبيهايش را جبران نمايم. وقتي كه از او اجازه خواستم، بيهيچ درنگ و تعللي گفت: "چه كسي بهتر از شما؛ من شما را همه جوره قبول دارم."
نفس راحتي كشيدم و خيالم راحت شد. خداوند مرا به يكي از آرزوهاي زندگيام رساند و توانستم در حق پدر كاري انجام دهم. شكر كردم و نماز شكر خواندم.
محرم كه شدم، دوستان گفتند اتوبوس منتظر است و بايد برگرديم.
حدود ساعت ۱۲ نيمه شب بود كه به مكه مكرمه رسيديم. انجام اعمال تا حدود ساعت ۳ صبح طول كشيد و بعد از آن يك پيادهروي جانانه از حرم مطهر تا منطقهي حيالهجره كه غار ثور در آنجا قرار دارد، انجام داديم؛ به هيچ عنوان ماشين گير نميآمد. در واقع اصلا ماشيني را اجازه نميدادند كه به اطراف حرم نزديك شود تا ما بتوانيم آن را كرايه كنيم.
به محل سكونت رسيديم؛ لباس احرامم را شستم و سر بر بالين گذاشتم. چند دقيقه بعد اذان صبح به صدا در آمد و ...
به دليل شلوغي و ازدحام كار و حجم بالاي توليد غذا، امكان انجام اعمال برايم فراهم نبود. اين موضوع را وقتي به مسجد شجره رسيديم، فهميدم. يكي از دوستان و همكاران آشپزخانه، از قول مدير آشپزخانه گفت: "امسال فقط سال اوليها ميتوانند حج بهجا بياورند و ساير افراد بايد نيت عمرهي مفرده نمايند."
همانجا بود كه دلم شكست؛ آخر به پدرم قول داده بودم تا به نيابت از مرحوم پدربزرگم حج بهجا بياورم؛ گريه كردم و اشك ريختم و از خداوند متعال، صاحب اين سرزمين عزيز خواستم تا در كارها گشايشي به وجود آيد تا امكان انجام اعمال حج تمتع نيز فراهم گردد.
اين موضوع گذشت و من در همين وبلاگ، شرح اين ماجرا را نوشته بودم. و البته اين موضوع را با دوست خوبم آقاي مهندس سلطاني كه امسال توفيق رفاقت و همسفري با ايشان را پيدا كردهام، در ميان گذاشته بودم.
تا اين كه دوست و همكار خوبم جناب آقاي مهندس سلطاني موضوع را با مسئول آشپزخانه در ميان گذاشت كه آيا ما هم ميتوانيم حج بهجا بياوريم يا نه؟
ايشان فرمودند از بين شما دو نفر كه در بخش رايانه و آمار مشغول به كار هستيد، يك نفر ميتواند حج بهجا بياورد و انتخابش با خود شما.
همانجا آقاي مهندس سلطاني با بزرگواري تمام، حتي قبل از اين كه موضوع را با من در ميان بگذارد، نام مرا به ليست اضافه مينمايد.
از خداوند مهربان بسيار بسيار ممنون و سپاسگزارم كه براي گشايش كار، اين موضوع را پايه و اساس دوستي و صميميت بيشتر بين من و آقاي مهندس سلطاني كه ارادتم به دليل خلوص و پاكي و ايثار و فداكاري ايشان بسيار بيشتر از قبل شده است، قرار داد. شايد اگر از همان ابتدا در مسجد شجره نيت حج تمتع كرده بودم، چنين اتفاقي نميافتاد و آقاي مهندس سلطاني نيز فرصت چنين ايثار و فداكاري را پيدا نميكرد و اين دوستي عمق و ريشهي بيشتري پيدا نميكرد. اميدوارم كه قدر نعمات خداوند، به خصوص اين دوستي معنوي را به درستي درك نمايم.
در همين مدت از پدر و مادر مهربانم خواسته بودم تا برايم دعا كنند تا شرمنده برنگردم.
از همسر فداكارم، از دختر گلم با قلب پاك و رئوفش و از پسر معصومم خواسته بودم تا برايم دعا كنند تا بتوانم به نيابت از طرف جد پدريشان حج بهجا بياورم.
شايد اگر اين اتفاق نميافتاد فرصت تضرع و درخواست اعضاي خانوادهام به درگاه خداوند نيز فراهم نميآمد.
حالا از همهي اين عزيزان ميخواهم تا براي آقاي مهندس سلطاني نيز دعا كنند تا آنچه به خير و صلاح ايشان است، رخ دهد. آرزوي قلبي ايشان نيز بهجا آوردن حج تمتع است. اميدوارم به پاس ايثار و فداكاري كه در حق ديگري انجام داده است، آرزوي او نيز برآورده شود.
گرچه او با صبوري تمام، راضي به رضاي پرورگار مهربان است و دغدغهاي در دل ندارد و ميگويد هرچه خير باشد، همان رخ خواهد داد.
حالا كه اين مطلب را مينويسم، ايشان در اطاق كار نيست، چرا كه از شب گذشته تا امروز ظهر، براي توزيع غذاي ايام تشريق زائران بيدار بود و رفته تا كمي استراحت نمايد.
خداوند بر توفيقات اين مرد شريف بيافزايد.
يكي از بهترين اقدامات سازمان حج و زيارت براي رفاه بيشتر زائران، راهاندازي سرويس حمل و نقل درونشهري است تا زائران بتوانند در هر ساعتي كه مايل هستند، به حرم رفته و زيارت نمايند. اين سرويس در تمام مناطقي كه زائران ايراني اسكان پيدا كردهاند، وجود دارد. در هر ايستگاه، كمتر از ۵ دقيقه اتوبوس ميرسد. اما به دليل آغاز عمليات حج و ايجاد محدوديتهاي ترافيكي در شهر، از امروز سرويس حمل و نقل درون شهري در مكه مكرمه براي تمامي كشورها تا پايان روز ۱۴ ذيالحجه تعطيل ميشود.
اين بهترين فرصت براي زائران ايراني است كه در محلهاي اسكان خود به استراحت و تقويت قواي جسماني خود پرداخته تا در انجام اعمال خود به مشكل برنخورند. اما متاسفانه برخي از زائران، عدم دسترسي آسان به مسجدالحرام را بهترين فرصت براي بازارگردي دانسته و تا پاسي از شب در بازارها مشغول خريد هستند.
گرچه خريد سوغات براي چشمانتظاران كار پسنديدهايست، اما صرف وقت فراوان براي اين كار نيز دور از منطق است.
در دو، سه روز آينده شلوغي در مكه مكرمه به اوج خود خواهد رسيد و تمام زائراني كه قصد انجام اعمال حج تمتع را دارند، به مكه خواهند آمد. همين موضوع باعث شده تا اين روزها، مكه مكرمه را در اوج ازدحام و شلوغي ببينيم.
فرمايشي از معصومين با اين مضمون هست كه میفرمايند: هر سال به جا آورندگان حج بسيارند و قبولشدگان اين اعمال، بسيار اندك.
با خود فكر ميكنم، از بين اين همه جمعيت و شلوغي، آيا ميتوان به راحتي همان تعداد انگشتشمار را مشخص نمود؟
آيا ميتوان حاجي واقعي را پيدا كرد؟
آيا ...؟
مگر نه اين كه سفر حج، در تمامي ابعاد معنوي، عبادي، روحي و ... بايد اتفاق بيافتد؟ ممكن است خيليها فقط جسم خود را به سفر حج فرستاده باشند و از تحولات روحي و معنوي اين سفر روحاني بينصيب باشند.
خدايا چنان كن كه بتوانيم نعمت حج تمتع را دريابيم.
و باز چشم اميدم به لطف و كرم و سخاوت پروردگار مهربان است.
چند روز قبل، از طرف خبرگزاري فارس مصاحبهاي با من در رابطه با موضوع "عكاسي در حج" انجام شد. ضمن تشكر از خبرگزاري فارس بابت انتشار اين مصاحبه كه در اين لينك ميتوانيد آن را بخوانيد، متن اين مصاحبه در زير تقديم حضور ميگردد.
==================================================

/عكاسي حج، ظرفيتها و محدوديتها/
گلمحمدي: مردم عربستان هم براي عكاسان مانعتراشي ميكنند.
خبرگزاري فارس: عكاس ايراني حاضر در حج تمتع امسال اظهار داشت: مشكلات عكاسي در حج به سختگيري پليس عربستان محدود نميشود و مردم اين كشور هم براي عكاسان مانعتراشي ميكنند.
مهدي گلمحمدي در گفتوگو با خبرگزاري فارس در پاسخ به سئوالي مبني بر وجود محدوديتهايي براي عكاسان در حج امسال و مقايسه آن با سالهاي گذشته گفت: ايجاد محدوديت براي عكاسي، ويژه عربستان نيست. ساير كشورها نيز چنين محدوديتهايي را براي اماكني مانند موزهها قائلند. به عنوان مثال، امكان عكاسي از حرم مطهر امام رضا (ع) براي عكاسان وجود ندارد، اما در عربستان فراتر از اين گونه محدوديتها كه توسط پليس و ماموران اعمال ميشود، نگرش مردم به مقوله عكاسي نيز مطرح است.
وي ادامه داد: مردم عربستان اعتقادي به عكاسي نداشته و اغلب آن را حرام ميدانند و با فرياد، اين موضوع را تذكر ميدهند. يعني اگر شما بتوانيد دور از چشم ماموران و پليسهاي عرب، فضا و سوژهاي مناسب براي عكاسي بيابيد، اين مردم هستند كه به شما اعتراض ميكنند و مانع از عكاسي شما خواهند شد.
گلمحمدي در مورد محدوديت عكاسي حج در مقايسه با سالهاي گذشته گفت: به نظر من سختگيري دولت عربستان با گذشته تفاوتي نكرده است؛ اگر شما ميبينيد كه مردم با تلفنهاي همراه خود اقدام به عكاسي ميكنند و يا افرادي با دوربينهاي ديجيتال كوچك عكس ميگيرند، اين نتيجه سهلگيري آنها نيست، بلكه عجز و ناتواني آنها در برابر تكنولوژي را ميرساند. ديگر امكان كنترل و نظارت را به شكل سابق ندارند. وسايل عكاسي و دوربينهاي ديجيتال خيلي كوچك به بازار آمده كه شرايط نظارتي را براي آنها سخت كرده است. با اين وجود اگر از روي ابزار و دوربين شما، متوجه شوند كه عكاس حرفهاي هستيد، نه تنها مزاحمت ايجاد كرده كه تجهيزات شما را هم ضبط ميكنند.
گلمحمدي كه اين روزها در حج تمتع به سر ميبرد در پاسخ به سئوالي مبني بر رسيدگي عكاس به اعمالش اظهار داشت: در ظاهر شايد اين گونه باشد كه عكاس بايد از بين انجام اعمال و عكاسي يكي را انتخاب كند، اما در باطن اين گونه نيست. اگر كسي حج را به قصد درست ديدن، درست شنيدن، درست انديشيدن و درست فهميدن و نزديك شدن به پروردگار آمده باشد، دريچه دوربين كمك بزرگي به او خواهد كرد.
وي در پاسخ به اين سئوال كه آيا بار اول عكاس موفق به عكاسي از تمام مراسم و اعمال ميشود و همچنين درباره تاثير جمعيت و عظمت مراسم حج روي عكاس گفت: نه تنها جمعيت و عظمت مراسم و فضاي معنوي حاكم بر حج، تمام وجود عكاس را تسخير ميكند و مانع از پرداختن عكاس به تمام جنبههاي حج ميشود، بلكه زمان هم اين اجازه را به شما نخواهد داد. به عنوان مثال، شما كمتر از چند ساعت در مشعرالحرام كه يكي از تاثيرگذارترين مكانها در حج به شمار ميرود، باقي نخواهيد ماند و اين مدت زمان براي ثبت جاودانههاي موجود بسيار كم است.
گلمحمدي با بيان خاطراتي از عكاسي حج ادامه داد: تاكنون توفيق پيدا كردهام كه پنج نوبت از اين مكانهاي مقدس عكس بگيرم. پشت هر كدام از عكسهاي گرفته شده، يك خاطره و اتفاق وجود دارد. در اين سالها چندبار ماموران مرا گرفتهاند و هر بار با ترفندي گريختهام. يك بار اين اتفاق در پشتبام هتل شرايتون كه حالا خراب شده است، رخ داد. يكبار در مشعرالحرام و چند بار هم در مدينه منوره.
وي تصريح كرد: اينها را نميتوانم جزو خاطرات ناب خود بدانم كه جزيي از كار عكاسي در چنين مكانهايي به شمار ميروند، اما يكي از نابترين خاطراتم به مراسم دعاي عرفه سال قبل برميگردد. عكسهايي كه از اين مراسم گرفتهام را بسيار دوست دارم. پابهپاي سوژههاي عكاسي كه گريه ميكردند و اشك ميريختند، گريه ميكردم و اشك ميريختم و عكس ميگرفتم. از اينكه ميتوانستم آن لحظات ناب و روحاني كه وصال رخ ميدهد را از نزديك ببينم و عكس بگيرم، بر خود ميلرزيدم. آن همه عظمت تمام وجودم را در بر گرفته بود. من با چشم ميديدم كه چگونه زائران با احرام سپيد روي به سوي خدا آوردهاند و با دستاني پر برميگردند. از اينكه خداوند مرا لايق دانسته بود تا در خلوت بندگان با آن ذات مقدس حضور داشته باشم و محرم تصاوير ناديده باشم، بر خود ميلرزيدم و شكر ميگفتم. انتهاي پيام

امروز چهارشنبه، ۱۳/۹/۸۷ است و ما ظرفيت پختمان به اوج خود رسيده است. امروز تمامي زائران تحت پوشش ما، در مكه مكرمه به سر ميبرند و بايد براي بيش از ۵۵هزار نفر غذا آماده نماييم. يعني روزانه ۱۱۰هزار پرس غذا براي دو وعدهي ناهار و شام. در اصطلاح گفته ميشود كه از امروز پيك كاري ما آغاز شده و تا ۱۰ روز آينده در همين مقدار توليد باقي خواهد ماند.
آثار خستگي روحي در بين بچهها به هيچ عنوان ديده نميشود و همين موضوع باعث شده است تا بر خستگي جسمي نيز غلبه نمايند و با روزي ۴ يا ۵ ساعت استراحت كردن، همچنان با نشاط و سرزنده در خدمت زائران حرم دوست باشند.
يكشنبه روز عرفه است. بايد به صحراي عرفات رفت. بايد براي آغاز حج از مكه خارج شد. انگار ندايي ميگويد كه: "همهي شما بايد از حريم مكه و كعبه خارج شويد. بايد برويد در صحراي عرفات و مشعرالحرام و مني. آنقدر تدبّر كنيد و اشك بريزيد تا زلال شويد. وقتي زلال شديد و محرم اسرار نگفتهي الهي گشتيد، آن موقع برگرديد تا به شكرانهي اين نزديك شدن به پروردگار، بتوانيد دور خانهاش بچرخيد و طواف كنيد."
دعا كنيد لياقت زلال شدن را پيدا كنيم.
آنها كه به عربستان سفر كردهاند، ميدانند كه پيدا كردن نان خوب به تعداد زياد كار سادهاي نيست. اغلب نانهايي كه به روشهاي صنعتي طبخ ميگردند، با ذائقهي ايرانيها جور نميآيد.
نان افغاني اينجا طرفداران زيادي دارد. چون به روش سنتي طبخ ميگردد و نانواهاي افغاني هم از تبحر خاصي برخوردار هستند و واقعا سنگ تمام ميگذارند؛ اما چه سود كه امكان تهيهي نان از اين نانواييها به تعداد انبوه ممكن نيست.
اين موضوع موجب ميشود تا زائران صبحانه را با اشتهاي كمتري ميل نمايند. ما نيز از اين قاعده مستثني نيستيم. در سالهاي گذشته، به جز چند وعدهي خاص كه همكاران با زحمت بسيار نان سنتي ايراني را با امكانات محدود و موجود در آشپزخانه تهيه كرده بودند، ساير اوقات از همان نان عربستان استفاده ميكرديم.
اما امسال اوضاع فرق ميكند. با توجه به فرهاي موجود در آشپزخانهي ابوجدائل براي پخت نان و حضور چند نانواي باتجربه و خوشسليقه در بين بچههاي گروه، هر روز صبح، تمام اعضاي گروه صبحانهي خود را با نان بربري كنجددار داغ ميل ميكنند.
گرچه دور از خانواده بودن، آنهم به مدت طولاني، اشتهاي غذا خوردن را از بچهها گرفته است، اما اين نانهاي داغ كنجددار تا حدودي توانسته اشتهاي بچهها را براي صبحانه خوردن باز نمايد.


صبح، هنوز هوا تاريك بود كه به محل كار آمدم. بيشتر بچههايي كه در گروههاي مختلف پخت كار ميكنند، از چند ساعت قبلتر مشغول به كار شده بودند.
با خودم فكر ميكردم كه چند نفر از زائراني كه قرار است امروز ناهار از آنها پذيرايي كنيم، در خواب هستند؟
آيا آنها اطلاع دارند كه براي تهيهي غذايشان آنهم به مقدار ۴۳هزار نفر، چند نفر بايد چشم از خواب بشويند، تا آنها آسوده بخوابند.
كمي كه گذشت، با خودم گفتم: "چه باك اگر مهمان خبر نداشته باشد، مهم اين است كه صاحبخانه باخبر است و هميشه بيدار."
حالا كه تصميم گرفتهام به محل سكونت برگردم، چند ساعتي است كه هوا تاريك شده است. با خودم فكر ميكنم: "روزهاي مكه، چه شكلي است؟"
اين خاطره مربوط به حج سال گذشته است كه در مدينه انجام وظيفه ميكردم. دلتنگ همكار، برادر و استاد خوبم جناب آقاي مهندس پوريانفر بودم كه به ذهنم رسيد اين خاطره را مجدد بنويسم تا شايد كمي از دلتنگيهايم بكاهد. تمامی افعال به کار رفته در این نوشته، مربوط به گذشته است.
==================================================
از ظهر با هم وعده کرده بودیم که بعد از چند روزی که توفیق زیارت حرم پیامبر (ص) نصیبمان نشده است، شب را حتما به حرم برویم.
اما باز هم کارهای پیشبینی نشده رخ داد و ما تا ساعت ۱۲شب در محل کار بودیم. تهیه آمار و ارقام کالاهای مصرفی در مدینه قبل و ترسیم نمودارهای مربوطه و ... از این جور کارها.
منظورم از "ما"، من و آقای مهندس پوریان است.
وقتی کارمان تمام شد، گفتم بیا و برخلاف خستگی زیادی که داریم به عهدمان پایبند باشیم و به زیارت برویم.
جای شما خالی، بر خلاف سالهای قبل حرم پیامبر تا صبح باز است و توانستیم دلی به دریای معرفت ایشان بزنیم و زیارت باحالی بکنیم.
وقتی بر میگشتیم ملخی توجه مرا جلب کرد. آخر امسال، شبها در صحن مسجد شریف نبوی، ملخ زیاد دیده میشود. حالا چرا این ملخ توجه من را به خود جلب کرد، موضوع از این قرار بود، این ملخ یک پا بیشتر نداشت و به شکل خاصی راه میرفت.
یک لحظه به ذهنم رسید که او هم حتما برای شفای خودش به این جا آمده است. از این موضوع حرفی به میان نیامد و فقط ملخ را به مهندس نشان دادم و از آن گذشتیم.
در همین هنگام پیرزنی را دیدیم که به سختی ویلچرش را به حرکت در میآورد؛ عرق روی پیشانیاش نشسته بود. به سمتش رفتیم. یک سلام و احوالپرسی؛ خوشحال شد. او هم ایرانی بود، نفس راحتی کشید و پرسیدیم که کمک میخواهد یا خیر؟
گفت: "نه، ممنون، منتظر همسرم هستم، دو سه ساعتی میشود که همدیگر را گم کردهایم."
اهل چالوس بود و برای دومین بار بود که مشرف میشد. بار اول در سال ۵۷ و زمان اوج درگیریهای انقلاب و حکومت نظامی با مشقات و سختیهای زیاد آمده بود. میگفت که این جا خیلی نسبت به آن زمان تغییر کرده است.
از دیوارهای گلی قبرستان بقیع یادش میآمد.
سعی کردیم تلفنی همسرش را پیدا کنیم. ۲۰ دقیقه ای طول کشید تا این که دوباره این زن و شوهر یکدیگر را پیدا کردند. ابتدا کمی از نگرانیهای هم سخن گفتند و بعد هم خداحافظی و عاقبت هم رفتند.
چند قدمی از محل خداحافظی نگذشته بودیم، حدود ۴۵ دقیقه بود که از دیدن ملخ میگذشت؛ که در مکانی دیگر، دوباره همان ملخ را دیدیم. البته مهندس انکار میکرد و میگفت این ملخ آن ملخ نیست. اما دلم گواهی میداد که این ملخ یک پا همان ملخ است.
مهندس از من تعریف میکرد و میگفت: "تو چه روح لطیفی داری، تو چه چیزهایی را که نمیبینی و از این جور تعارفها."
اما من اصلا به این موضع فکر نمیکردم.
در اندیشه بودم حکمت زیارت امشب ما چه بود؟
هزاران کیلومتر دورتر از شهر و دیار، دو نفر مشهدی در ساعتی خاص و مکانی خاص تلاقی پیدا میکنند با پیرزن زائری اهل چالوس که گم شده است و پای رفتن ندارد و روی ویلچیر نشسته است تا او را به منزلش برسانند.
در همان حال به ملخ یک پایی که دیده بودم فکر میکردم؛ او روی ویلچیر ننشسته بود و نمیدانم که چه کسی قرار بود تا او را به منزلش برساند.
"خداوندا" شهادت میدهم، فقط تویی که از همه چیز آگاهی.
گردش كار در آشپزخانههاي مركزي و پخت متمركز از ظرافتها و پيچيدگيهاي خاصي برخوردار است. سازمان حج و زيارت بر اساس برنامهي غذايي مصوب شده و با توجه به تعداد زائران در وعدههاي غذايي مختلف، اقدام به تهيهي مواد اوليه به ميزان پيشبيني شده، مينمايد و آنها را در اختيار آشپزخانههاي مركزي قرار ميدهد. مواد اوليه با توجه به ظرفيت سردخانهها و انبارهاي موجود در آشپزخانه، به تدريج به ما تحويل داده ميشود.
بعد از تحويل مواد اوليه، با توجه به آمار زائر و درصد غذاي اضافي و رژيمي مصوب، كه همان ميزان پخت آشپزخانه در روز خواهد بود، و جدول برنامهي غذايي، گروه آمادهسازي اقدام به آمادهنمودن مواد اوليه جهت طبخ مينمايد. به عنوان مثال اگر فردا يكشنبه، ناهار سبزيپلو با ماهي داشته باشيم، گروه آمادهسازي با توجه به آمار زائران در روز يكشنبه كه توسط بخش رايانه و آمار در اختيار گروههاي مختلف قرار ميگيرد، از ديروز اقدام به قطعهبندي ماهيهاي موجود در سردخانه براي طبخ ماهي نموده است. يعني ابتدا در چند روز قبلتر، ماهيها از سردخانهي منجمد (۲۰- درجه) خارج شده و به سردخانهي صفر درجه جهت عمل ديفراست فرستاده ميشود. عمل ديفراست، به خارج شدن مواد غذايي منجمد شده از حالت منجمد گويند. بعد از ديفراست مواد اوليه، گروه آمادهسازي اقدام به فرآوري و آمادهنمودن مواد نموده و اصطلاحا اقدام به پستايي يا انباشتهنمودن مواد آمادهي طبخ مينمايد.
ما در بخش رايانه و آمار، با توجه به اين كه احتمال تغيير در آمار غذايي كاروانها توسط مديران و پزشك كاروان وجود دارد، كه معمولا اين تغيير در غذاي رژيمي كاروانها زياد ديده ميشود، نميتوانيم آمار قطعي طبخ را براي چند روز استخراج نموده و در اختيار گروههاي مختلف جهت برنامهريزي قرار دهيم. به همين دليل آمار دقيق زائر براي وعدهي شام را تا ساعت ۱۰ صبح روز جاري و آمار ناهار روز بعد را تا ساعت ۴ عصر تهيه نموده و در اختيار گروههاي مختلف طبخ و توزيع قرار ميدهيم.
بعد از تهيهي غذا و قرار دادن آنها در هيترهاي مخصوص به جهت حفظ زنجيرهي گرمايي غذا، مرحلهي توزيع غذا آغاز ميشود. اين بخش يكي از بخشهاي بسيار مهم و پرمخاطره تلقي ميشود. احتمال دارد به دليل ناشيگري راننده و كارگران خارجي به كار گرفته شده در اين بخش جهت حمل و نقل هيترها، غذاي يك يا چند كاروان سرنگون شده و تمامي زحمات گروههاي پخت از بين برود. ممكن است كه راننده در برخورد با ترافيك، نتواند تصميم درستي براي مسيريابي جديد گرفته و غذاي كاروانها دير به دستشان برسد و الي آخر.
به عنوان مثال امروز بايد ۲۰۰ هيتر براي ۲۰۰ كاروان از ۲۷۵ كاروان تحت پوشش اين آشپزخانه كه زائرانشان وارد مكه شدهاند، توزيع گردد.
در بخش رايانه و آمار، فرمهاي مخصوص هيترچيني براي قرار دادن غذا درون هيتر تهيه ميشود و به همراه ليست مخصوصي در اختيار گروههاي مختلف توزيع قرار ميگيرد.
هر هيتر قبل و بعد از تكميل شدن، توسط چند نفر مورد بازرسي و كنترل قرار ميگيرد و از صحت تعداد و نوع غذاي درخواستي كاروانها اطمينان حاصل ميكنند؛ در انتها مسئول بهداشت آشپزخانه با اندازهگيري دماي هيتر، در صورت مناسب بودن دما، اجازهي پلمپ شدن هيتر و خروج آنرا صادر مينمايد.
كاميونهاي حمل هيتر كه هر كدام ظرفيت ۱۲ هيتر را دارند، بايد به ترتيبي از هيتر پر گردند، كه وقتي در مسير تخليه هيتر، به اولين كاروان رسيدند، هيتر مخصوص آن كاروان در ابتداي صف خروج قرار گرفته باشد.
همكاران ما در گروههاي مختلف توزيع، در روزهاي ابتدايي كار با بررسي مسير و محل استقرار كاروانها، مسيرهاي چندگانهي خود را اعلام نموده و ترتيب كاروانها را در اين مسيرها به بخش رايانه و آمار اطلاع ميدهند.
ما نيز بر اساس اطلاعات دريافتي، اقدام به تهيهي گزارشات متنوع و مناسب براساس اولويتها و ضرورتها، براي كارهاي مختلف مينماييم.
اين بخشي از گردش كار در آشپزخانههاي مركزي بود؛ اميدوارم در روزهاي آتي بتوانم ساير بخشها را هم توضيح دهم.
اميدوارم كه روز جمعهي خوبي رو پشت سر گذاشته باشيد. حتما ميدونيد كه كار ما اينجا، جمعه و شنبه ندارد. يعني بايد در تمامي ايام هفته از زائر خانهي خدا پذيرايي كرد.
كمي به گذشته فكر ميكنم. انگار همين چند ساعت پيش بود؛ شب قدر؛ موسسه فرهنگي موعود؛ قرآن بالاي سر گرفته بوديم و از خدا طلب بخشش و رحمت داشتيم.
انگار همين ديروز بود كه توفيق خدمتگزاري زائران بيتالهالحرام رو از خداوند متعال خواسته بودم. انگار همين ديروز بود كه از پدر و مادرم خواسته بودم تا در حق من دعاي خير داشته باشند.
نيت كرده بودم كه اگر امسال نيز مشرف شدم، به نيابت پدر پدرم (پدربزرگم)، حج به جا بياورم؛ از پدرم هم خواستم تا براي عملي شدن اين نيت دعا كند تا لياقتش را پيدا كنم.
حالا به سرزمين وحي مشرف شدهام؛ من كه خود را روسياهتر از اين حرفها ميدانم كه دعايم مستجاب شده باشد، اما ميدانم كه دعاي خير پدر در حق فرزند، بسيار گرهگشا خواهد بود و به همين دليل است كه الان در مكهي مكرمه هستم. اين را يقين دارم و مطمئن هستم كه به دعاي خير ايشان بوده كه امسال مشرف شدهام.
حالا من ماندهام و قولي كه به پدر بزرگورام دادهام و محدوديتهاي كاري كه در اينجا وجود دارد كه احتمال شرمندگي مرا بالا برده است.
وفاي به عهد كردن، لياقت ميخواهد و شايستگي؛ نميدانم لياقت و شايستگي آن را خواهم داشت تا نزد پدر و خداي پدر سربلند باشم يا نه.
فعلا كه موفق به انجام فريضهي حج عمرهي مفرده شدهام. خدا كند شرمندهي پدر نشوم.
دیشب خیلی خسته بودم، اما از دعاي كميل هم نميشد گذشت. بعد از مختصري استراحت، حدود ساعت ۹ شب بود كه وارد مسجدالحرام شديم. من به اتفاق آقاي يزدي. مطابق معمول كاروانهاي ايران در طبقهي دوم و سوم مسجدالحرام مقابل ناودان طلا نشسته بودند و دعاي كميل را ميخواندند.
ما هم به يكي از اين كاروانها (كاروان معين از مشهد) پيوستيم و دعاي كميل را در كنار ساير زائران ايراني خوانديم. دعا تمام شده بود كه مفتيهاي سعودي سر رسيدند و شروع به سينجين كردن روحاني كاروان نمودند.
چي ميخوانيد؟ چرا ميخوانيد؟ چرا بلند ميخوانيد؟ چرا دستهجمعي ميخوانيد؟ براي كي ميخوانيد؟ و از اين قبيل سئوالهاي بيسر و ته.
كاروان كمكم پراكنده شد؛ اما باران اشك زائران هنوز ادامه داشت.
بعد از دعاي كميل با افراد آشنا در كاروان احوالپرسي كرديم و از شرايط اقامتي و تغذيهي آنها سئوالاتي را پرسيديم و در پايان با دعاي خير آنها به سمت محل اسكان برگشتيم تا فردا را با انرژي بيشتر آغاز نماييم.
ساعت از يك گذشته بود كه با فكر كردن به دعاي كميل و اعمال روز گذشته به خواب فرو رفتم.
قصد نداشتم تا به معرفي همكاران و خادمان حرم دوست بپردازم.
اين كاري بود كه در سال قبل در وبلاگ "۵۵نفر" براي آشپزخانهي مركزي مدينه منوره انجام داده بودم.
اما قضيهي حاج محمد كميليان، فرق ميكند. اولين حج تمتع را در سال ۸۵ به اتفاق انجام داده بوديم. البته تا كنون حدود ۲۰ نوبت هم عمره مشرف شده است. پيرمردي خوشچهره و نوراني است و اغلب اوقات خندان.

اصالتا شيرازي است، ولي در تهران زندگي ميكند و ۶۷ سال از خدا عمر با عزت گرفته است. امروز ظهر فرصتي دست داد با ايشان گپ و گفتي دوستانه داشته باشم. از ايشان اجازه گرفتم تا خلاصهاي از مصاحبه را در اختيار علاقهمندان بگذارم.
در حرم امام خميني، قنادي دارد؛ اما فعلا فقط بستني و آبميوه و فالوده ميفروشد.
كار كردن را براي سلامتي انجام ميدهد و ميگويد كه نياز مالي ندارد.
بيشتر در ماه مبارك رمضان مشرف ميشود تا براي زائران عزيز زولبيا و باميه بپزد. چند روز قبل هم دستپخت ايشان را خورديم و خيلي هم دعايش كرديم.
خواستم تا خاطرهاي تعريف كند، گفت: ماه مبارك سال قبل بود، كسي برايم پيغام آورد كه فلان مسئول گفته، "دست آقاي كميليان درد نكند؛ عجب زولبيا و باميهي خوشمزهاي درست كرده است."
آمد كه ادامهي حرفش را بزند؛ بغضش تركيد. شروع كرد به گريه كردن؛ آمدم دلدارياش بدهم، بغض من هم از اين همه احساسات پاك تركيد. ديگر براي نوشتن دستانم ميلرزيد و قلم ياريام نميكرد.
لحظاتي گذشت؛ سر كه بالا آورد، گونههايش خيس اشك بود و چشمهايش قرمز.
گفت: به پيغامآور گفتم تا به آن مسئول بگويد كه: "دعا كند خدا از كار ما راضي باشد."
پرسيدم براي تشرف امسال، اذيت نشدي؟ چرا كه طبق آييننامه و دستورالعمل ايشان نميتوانست با ۶۷ سال سن براي خادمي زائران، مشرف شود.
گفت: چرا؛ شرايط سني لازم را نداشتم. اما در تمام آزمايشات شركت كردم؛ تا همه بدانند كه به لحاظ جسماني كاملا سالم هستم و نتايج آزمايشاتم نيز گواهي ميدهد.
به پزشكها گفتم: حاضر هستم بعد از ۱۰ مرتبه بارفيكس رفتن، تست قلب از من بگيريد. حاضر هستم يك كيسه شكر ۱۰۰ كيلويي شکر را بر پشتم بگذارم و ۱۰ مرتبه دور خود بچرخم و بعد نوار قلب بگيريد. و ...
خلاصه نتيجه آن شد كه الآن در خدمت زائران عزيز هستم.
صحبت با ايشان به جايي رسيد كه گفت: من مادرم با ۹۵ سال سن هنوز در قيد حيات بوده و كاملا سالم است. براي طول عمر مادر ايشان نیز دعا كردم.
پرسيدم فكر ميكني نتيجهي كدام كار در زندگيايت موجبات توفيق خدمت به زائران بيتاللهالحرام را براي شما به ارمغان آورده است؟
گفت: در زندگي هيچگاه دروغ نگفتهام و تنها با صداقت زندگي كردهام.
در اين بين خاطرهاي تعريف كرد.
گفت: "قبلا از اين كه بازنشسته شوم، در نظامي بودم و در ارتش كار ميكردم. وقتي به خواستگاري همسرم كه دختر يك روحاني بود، رفتم، گفتند: دختر به نظامي نميدهيم، چرا كه حقوقي كه از دولت شاه ميگيرد، حلال نيست.
وقتي بزرگترها وساطت كردند و گفتند كه ايشان با همين شرايط كه زحمت ميكشد و حقوق ميگيرد، خمس و زكاتش را هم پرداخت ميكند و اهل دين و ايمان و نماز و روزه است، راضي به وصلت شدند."
ما كه واقعا از همكاري با ايشان لذت برده و احساس شعف ميكنيم. اميدوار هستيم كه خداوند بر توفيقات اين مرد نيكوسرشت بيافزايد.
آمين

